X
تبلیغات
باتوق بچه های باحال اصفهان
تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 1:50 | نویسنده : نویسنده خان (فرزاد)

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ...به حباب نگران لب یک رود قسم وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت . غصه هم میگذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند . لحظه ها عریانند به تن لحظه خود ُ جامه اندوه نپوشان هرگز...



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 | 17:12 | نویسنده : نویسنده خان (فرزاد)
خاطرات نه  سر دارند نه ته ...

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند ...

میرسند گاهی وسط یک فکر ...

گاهی وسط یک خیابان ...

سسردت میکنند ...

داغت میکنند . . .

رگ خوابت را بلند میکنند . . .

زمینت میزنند . . .

خاطرات تمام نمیشوند تمامت میکنند ...



تاريخ : شنبه شانزدهم دی 1391 | 0:31 | نویسنده : نویسنده خان (فرزاد)

رفتم نشستم کنارش گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟ گفت:بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟ گفتم:بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد,یه گل بهم داد با مردونگی گفت:بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت,من بدون خواهرم...



تاريخ : پنجشنبه بیستم مهر 1391 | 19:34 | نویسنده : نویسنده خان (فرزاد)
بگــذار اَز تَجـرُبـہ هایــَم بـَرایــَت بِگـویـَم ..
اگــَ ـر دَرد داری ..
تحمـُّـل کُن ..
رویِ هـَم کہ تلـمبــار شـُد ..
دیگـَـر نـِمی فـــَهمـی کــُدام دَرد از کـُجاسـت ..!!
کـَم کــَم خودَش بی حـِس مـی شـَوَد ..


تاريخ : جمعه هفدهم شهریور 1391 | 19:8 | نویسنده : نویسنده خان (فرزاد)
۱ روز خوب میاد

تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 14:8 | نویسنده : نویسنده خان (فرزاد)
دیروز ۱۲ساعت پای کامپیوتر بودم صب پاشدم دیدم چشمام شده کاسه خون به لبم داغ جنون به کنارم تو بمون نرو با دیگری