نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ...به حباب نگران لب یک رود قسم وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت . غصه هم میگذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند . لحظه ها عریانند به تن لحظه خود ُ جامه اندوه نپوشان هرگز...
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند ...
میرسند گاهی وسط یک فکر ...
گاهی وسط یک خیابان ...
سسردت میکنند ...
داغت میکنند . . .
رگ خوابت را بلند میکنند . . .
زمینت میزنند . . .
خاطرات تمام نمیشوند تمامت میکنند ...
رفتم نشستم کنارش گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟ گفت:بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟ گفتم:بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد,یه گل بهم داد با مردونگی گفت:بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت,من بدون خواهرم...
.: Weblog Themes By Pichak :.
